تبليغاتX
دنیا
آرش

 

آرشت رنگين کمان داشت و تيري به بستاره.

آرشت رنگين کمان داشت و تيري به بستاره.

 

کمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين کمان تيري بينداز، اين تير ملکوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما کمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي که عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: کاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد که کمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري که هزاران سال است مي رود.
هيچ کس اما نمي داند که اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

 

 

نوشته شده توسط شیرین و فرهاد در 87/08/26 ساعت 22:26 | لینک ثابت |


    یک بار برای عاشق شدن کافی بود

 

پرواز برای همدمی کافی بود                          احساس برای عاشقی کافی بود

 

تا مرز جنون رفتن و عاشق ماندن                      از کوچه ی دل رهگذری کافی بود

 

ما محرم جاده های بی پایانیم                              تا آخر راه همدمی کافی بود

 

تا اخرآب عشق را نوشیدن                               از اول راه تشنگی کافی بود

 

گر در سفر عشق پشیمان گشتیم                        در نیمه راه تشنگی کافی بود

 

ما عهد نبستیم که تنها برویم                            یکبار ندای بی کسی کافی بود

 

بشنو که کلام آخر من این بود                        یک بار برای عاشقی کافی بود

 

نوشته شده توسط شیرین و فرهاد در 87/08/26 ساعت 22:14 | لینک ثابت |